تبليغاتX
بزرگ جملاتی کوچک

بزرگ جملاتی کوچک

فطرت

فطرت

تا حالا فکر کردی که چرا حس خداجویی فطریه نه غریزی؟؟؟

تا حالا فکر کردی که چرا خدا نخواست مثل آب و غذا بهش نیاز داشته باشیم؟؟؟

فکر کردی که چرا نیاز به خودش رو برای ادامه زندگی اجباری نکرد؟؟؟....

درسته که اگر خدا توی زندگی کسی نباشه زندگی هدفمند و ارزشمندی نداره ولی این دلیل نمی شه که اصلا نتونه زندگی کنه...

ولی یه چیزی هست.... اونم اینه که خدا خواسته .... اول احساس نیاز بهش پیدا کنیم... بعد به این احساس توجه کنیم... بعد یه سر رشته ی این نیاز رو بگیریم و بریم جلو....

هر کسی به این احساس و نیاز توجه نمی کنه... هر کسی فکر نمی کنه که این احساس پوچی که هر از گاهی می آد سراغمون برای چیه...

پس اونایی که می خوان ... می بینن و به نتیجه می رسن...

خدا خواسته که

اونایی که می خوانش، دنبالش برن. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 16:37  توسط   | 

پیش از آنکه قلبت را بدزدند



قلبت کتیبه ای باستانی است، از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی.

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد، کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است. کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم ، واژه ه کشف کند و از واژه های بی معنا ، منشور و فرمان و قانون به در بکشد.
گشودن رمزها ، رنج است و کسی برای رمزگشایی این کتیبه مهجور رنج نخواهد برد.
کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.
اما چرا همیشه کسانی هستند، دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی. کتیبه قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند. کتیبه قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است.
او سهامدار موزه آتش است. و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.
***

پیش از آنکه قلبت را بدزدند، پیش از آنکه دلت را به سرقت برند، کاری بکن. آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب، برویی و بزدایی و بکاوی.شاید روزی معنای این حروف را بفهمی، حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و در کاو و در کشف این لوح می برد.
***
زیرا که این لوح ، همان لوح محفوظ است ، همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 10:37  توسط   | 

امروز خيلي خسته بودم

خسته از بغضي كه چند روزي بود گلوم رو فشار مي داد

صورتم رو با دست هام پوشوندم و شروع كردم به گريه كردن

خيلي وقت بود كه اين جوري زجه نزده بودم

هي به خودم مي گفتم : دختر! ديگه بسه! تمومش كن... مگه مادرت مرده كه اين جوري گريه مي كني!!!

خيلي گريه كردم....

ياد اون روزهاي اول افتادم... روز اولي كه اومدم اينجا و شروع به كار كردم

اون روز خيلي ها بهم گفتن خوش به حالت چه رئيس خوش اخلاقي داري!!!

رئيسم هم از خودش خيلي تعريف مي كرد....

آره همه حق داشتن آدم خيلي خوش اخلاقي بود ولي يه بدي خيلي بزرگ داشت...

براي كارمندهاش پشيزي ارش قائل نبود... ندادن حق زيردست هاش براش كاري نداشت ... اساسا وجداني نداشت.

با تمام شرايط سخت كاريم ساخته بودم... خيلي سعي كرده بودم خودم رو قانع كنم كه اين كارهاي سطح پايين رو انجام بدم... اون موقع يه اميدهايي داشتم ... اميد داشتم كه در آينده وضعم بهتر بشه.

اين آينده اومد و همه چيز بدتر شد.

روزهاي آخر انقدر تحمل محيط كار برام سخت شده بود كه حالت تهوع مي گرفتم... ولي اميدي بود كه حداقل پول اين چهار ماه كار كردنم رو بگيرم.

ولي اونم هيچي به هيچي....


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 15:44  توسط   | 

کاش هنــوزم همــه رو ۱۰ تا دوســــت داشتیم

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/0712051958381b6.jpg

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

را از نگاهش می توان خواند

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/00032149.jpg

کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم

 

 http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/kids_kissing.jpg

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/boy-hugging-tree.jpg

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/017.jpg

دنیا را ببین...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

 

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/image010.jpg 

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/13880231.jpg 

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/rup5js..jpg

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه


بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی


بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/626000sm.jpg 

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/kids-gardening-toys-03.jpg

 

کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی

دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

 

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/painful-kiss-jyb-photography.jpg

 

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

 

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/untitled.jpg

 

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

 

http://uploader.ir/rozanehgroup/esfand88/fariba/ertyhjkl.jpg 

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم.... هیچ کس نمی فهمد
چه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره 

....

.....

......

.......

.........

.............. 

بچه که بودیــم بچه بودیــم

بزرگ که شدیــم بزرگ که نشدیم هیــچ؛ دیگه همــون بــچه هم نیســتیم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 8:7  توسط   | 

خانه ی من اینجاست....

http://www.hipersian.com/
 
من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست،
کنج هر ديوارش
دوست‌هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوي دل‌هاست
شرط آن داشتن
   يک دل بي رنگ و رياست...
بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي‌نويسم  اي يار
خانه‌ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست؟  "
(( فريدون  مشيري ))


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 7:53  توسط   | 

سخنان پابلو نرودا...

به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخواهی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدر دانی نکنی



 به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خود باوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند



به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمره گی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی



تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش
و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تند تر می کنند
دوری کنی ...


تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...
آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویا ها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ...


امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری بکن
نگذار که با آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 15:19  توسط   | 

بیاموز...

 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز

و دویدن که آموختی ، پرواز را

------------ --

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند

 ------------ --------- -

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر

------------ --------- --

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

------------ --------- --

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت

------------ ---------

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

------------ --------- -

پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

------------ --------- --------

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند

------------ --------- --------

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت

کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید

و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست

------------ --------- ---

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت

------------ --------- ------
وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی ..از طوفان ها و امواج نترس

بگذار تا از تو بگذرند ..تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش

همیشه به خاطر داشته باش ..دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهرنمی سازد 

------------ --------- -------

جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند

------------ --------- --------- -----

 جایی که در آن هر غیر ممکنی ؛ممکن می شودتنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم

------------ --------- -------

چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم

..اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان 

 ------------ --------- --------- --

 و از همه مهم تر اعتماد به نفس

خودت را باور داشته باش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 13:14  توسط   | 

اندازه آدم ها چقدر است؟

روزی که قرار بود آدم آفریده شود، خاک کمی خودش را جمع و جور کرد، سنگریزه ها هم همین طور!

خدا برای هر آدمی مشتی خاک کنار گذاشت.

این که آیا همه آدم ها با مقداری مساوی از خاک آفریده شده اند را نمی دانم، اما می دانم که آن مقدار هر چه بوده، اندازه معین و معلومی داشته!

وقت آفریدن شب و روز هم همین طور، و وقت آفریدن فصل ها، رودخانه ها و ماهی های پولک درشت طلایی! همه به اندازه، همه به وقت معین، همه به مقداری معلوم.

آدم ها که روی زمین آمدند، اول هه چیز مرتب بود.همه زمان ها و همه اندازه ها!

آدم لب رودخانه رفت، روز اول با توری به اندازه، ماهی هایی به اندازه گرفت!

 

ماهی ها که چشمش را گرفتند، تور بزرگ و بزرگتر و ماهی ها کمتر و کمتر شدند.رودخانه از اندازه افتاد!

آدم به جنگل رفت، روز اول با تبری به اندازه، شاخه هایی به اندازه برید. شاخه ها که چشمش را گرفتند، تبر بزرگ و بزرگتر و درخت ها کمتر و کمتر شدند. جنگل از اندازه افتاد!

آدم به آدم رسید. یک دست مهربانی و یک دست خشم. لقمه هایی از دوست داشتن به هم تعارف کردند و بشقاب هایی از فحش به هم دادند. آدم ها همدیگر را نمی دیدند. چشم های هم را نمی دیدند.

قلب همدیگر را نمی دیدند و تنها و تنها به هم لقمه تعارف می کردند. سر به هوا و بی ملاحظه!

دنیا پر از مهربانی های بی وقت و خشم های بی اندازه شد. آدم از آدم ترسید. آدم با آدم نماند و دنیا از اندازه افتاد!

****

تو که به سمت من می آیی، مواظب باش! قدم هایت را بشمار  لقمه های مهربانیت را سر صبر به من بده و اخم هایت را یک هو بر دل من نریز!

منم که به سمت تو می آیم مواظبم که بیش از این تعادل دنیا را به هم نریزم! به اندازه باشم

همان طور که از ابتدا خدا مرا آفرید!

 

"نویسنده: حدیث لرز غلامی"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 16:39  توسط   | 

بیاموز...

 از گذشته ها نیک بیاموز

                                       اما مگذار که آینده ات را رقم زند

و فراموش کن هر خطای رفته دیرینه را

و شادمان باش که در دنیایی زیست می کنی

                                                                     سرشار از فرصت ها

و خوش باش

و این حقیقت را قدر بدان

                                       که تو را قدرت ها واستعدادهایی خداداد است

                                                        یگانه و تنها از آن تو

و هیچ مهراس که آنان را خوب به کار گیری

                                    شایسته باش آنقدر که بتوانی

پند دیگران و ... کمک هایشان را بپذیر

اما همیشه به خاطر نگه دار:

                                              کلام آخر از آن توست

                              تصمیم ها را خود بگیر

                                         به کشف خویش کمر بربند

                                                     رویاهای خود را دریاب

               ثابت قدم باش

                            بکوش تا ناامید نشوی

                                            آنگاه که گردون به مراد نمی چرخد

و هر آنچه می توانی انجام بده

تا که از این جهان دنیایی بسازی بهتر

دنیایی برای زیستن

هشدار!

                                        زندگی همواره آسان نیست

                           اما این زمان محدود و این کار دشوار

می تواند همان باشد که تو می خواهی

                                                        آینده در انتظار توست

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 20:57  توسط   | 

مدرسه عشق

سروده ای زیبا و دلنشین از زنده یاد مجتبی كاشانی



در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ماست


مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد – به گمانم -
کوچک و بعید
در پی سودایی ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست



در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند


و به جز از ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند



غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسی بعد از این
باز همواره نگوید:"هرگز"
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق




کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم :
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم



در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 8:43  توسط   |